| شاید هنوز از شوک در نیامده ام.شاید تنها همین شش خط شعر بوده که زنده ام نگاه داشته.فکر می کردم همیشه که همیشه ی زندگی همین قدر ساده ادامه خواهد یافت. زندگی را نشناخته بودم یا همیشه یا تاریخ را؟! یک اتفاق با همه ی ابعادش باید خبری باشد یک خطی تا اینچنین خط های طولانی تاریخ را به دستهای ما بسپارد.«همیشه» تاریخ نیست. تاریخ فقط وقتی اتفاق می افتد که اتفاقی در خور ثبت شکل بگیرد. این روزها تاریخ در حال شکل گیری است...
برای سهراب، ندا و همه ی گلهای سبزی که دورن خاک روییدند....
خوابگاه از سرمان افتاد
از میله میله های باتوم
دستهامان زنجیر زنجیر پیچید درد را به خود
لگد پراند/انقلاب زیر پاها/میدان چرخید
دُور/دُور/سرم از زندان در آورد
میله میله گلهای تنم را سبز
|