تبليغاتX
چهارم شخص مفرد


























چهارم شخص مفرد

پچ پچ ها راهی می شود که فریادها زودتر به ثمر برسد.(احمدرضا احمدی)

نیستم...توی خودم نیستم، بیرون خودم نیستم، خودم نیستم...کسی جای من راه می رود، حرف می زند، غذا می خورد... تصمیم ها خودشان گرفته می شوند...کسی هست که از بودن می ترسد، بودنش را به فراموشی سپرده، می گذارد دنیا بازی اش بدهد، ببرد و بیاوردش، همه چیز را همان طور که می خواهد برایش تعریف کند.

نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 19:24 توسط فرزانه احمدی|

1.من حالا حالا ها مال خودم نیستم که بنویسم.به زور روزی به اندازه  دو تا خط در دفتر یادداشتهای مثلا روزانه ام وقت میگیرم از ساعت روی دیوار...

2.شانزده آذر امسال هم آمد و رفت.هر کس به من تبریک گفت، گفتم پیر شدن که تبریک ندارد، خط یک سال دیگر هم افتاد بر چهره ام و من هنوز همانم...

3.شانزده آذر امسال هم آمد و رفت و کشور هنوز همان است، عده ای پشت میله های زندان، عده ای پشت میله های بی خبری و بعضی پشت میله های سکوت...دلم خیلی این روزها برای کشورم می سوزد...

4.قرار نبود به روز کنم، فی البداهه نوشتم به بهانه دل خودم و خب خبر هم نمی دهم جایی. هر کس آمد خوش آمدنش خوشحالم میکند.

نوشته شده در شنبه 4 دی1389ساعت 13:38 توسط فرزانه احمدی|

همیشه راهی پیدا می شود برای رفتن وقتی شعرهای نیمه کار سر به سرت می گذارند. پیاده رو از پل بزرگمهر تا چهارباغ عباسی خوب می داند تعداد قدم هات را، همانطور که وقتی می رسانی خستگی ها را به اتاق، پنجره می بیند  زیر پوست خودت کش می آیی و به دنبال بهانه های ساده ی خوشبختی می گردی. همان وقت ها که سوزن شعر میماند روی یک واژه. کارت می شود زمزمه کردن: زندگی یک رنج طولانی ست، باید تحمل کرد تا تمام شود. همان وقت ها که همه چیز به اندازه  دیوانه ای که سه ساعت گذشته از نیمه شب زنگ می زند و می گوید می خواهد با تو دوست شود برایت مسخره است.

این بار را با نقدی بر کتاب (روزنامه تبعید) از حسن عالیزاده، نشر سالی به روزم.

خلاصه اش کردم که جا بشود توی حوصله ی شما.

***

پیش نقد 

روزنامه ها همیشه صفحاتی اند برای خبرهای بزرگ، روزنامه ی تبعید اما فرصتی ست برای بهانه های کوچک که شعر شوند.فرصتی ست برای شاعر که شوخی اش بگیرد با مخاطب در شعرهایی مثل شعر مرگ آنجا که به مخاطب می گوید:"در گنجه، سکه یی دم آیینه هست/ از آن توست!" هم چنین فرصتی ست برای مخاطب که پر کند نقطه چین ها را یا پر نکند حتی: " وقتی برای گردش عصر..." در شعر باطل اباطیل و یا در شعر خواستگار:" این.../آن چون زنی برهنه ست/از نیمرخ." روزنامه ی تبعید تلاشی هم دارد گاهی برای شکستن زمان و مکان که می تواند به بهانه ی بی شکل کردن روایت باشد برای تعلیق مخاطب، از آن دست تجربه هایی که امثال براهنی در همان سال های موازی با عالیزاده به آن دست زده اند یعنی سال های 69 و 70.

1

در روزنامه ی تبعید هستند شعرهایی که وقتی تمامشان را در جستجویی عمودی و افقی طی می کنی کلماتی میابی که در شعر برایت شاخ و شانه می کشند. کلماتی که شعر را تعریف نکرده اند و شعر تعریف نکرده استشان:" آنتیگونه،ادیبوس،اتئوکلس،پولونیکس"  این واژه ها شعر را به گریه می اندازند و در پی آن مخاطب را و فکر میکنی بهتر نبود شعر عالیزاده جایی نمی شد برای بیان مطالعاتش؟ به صورتی که شعر را به عزای موفقیت بنشاند؟

2

مثال می آورم:               " پاها: پرنده های سپید

                                 موها: پرنده های سیاه  "     شعر بیوقتی

نشانه های به راحتی آب خوردن. نشانه های بی نیاز از کشف. نشانه های ناامید کننده.                                                                                                                                                           3

کسی می گفت داستان نویس ها، شاعران شکست خورده اند. من می گویم شعرهای موفق حسن عالیزاده، داستان های شکست خورده اند. در تورق روزنامه ای که بوی تبعید دارد توصیف به عنوان مشخصه ی بارز اشعار چشم را پر میکند. در اغلب شعرها با هر سوژه، هر محتوا و هر عنصر شعری توصیف را می بینیم. حتی در شعرهایی با کارکردی تعلیق زا  و روایت شکن. نظیر شعر (مرگ چون عاشقی حواسپرت) که با وصف پیراهن آبی تو بر چوبرخت می آغازد:" آبی/  پیراهنت/ بر چوبرخت" در واقع شعرها چنان بر توصیف متکی اند که در بسیاری موارد که نه، در اغلب قریب به اتفاق موارد شاعرانگی شان را از توصیف مدد می گیرند. اینست که حسن عالیزاده را ارج می نهم که در گذر از جریان ادبیات ایران، گاهی که سیلاب سرقتهای ادبی می برد بعضی را و بعضی دیگر را غره می کند به زبانی که مخاطب نمی شناسد، عالیزاده خودش را کشف می کند در زبان خودش و شعرهایی می آفریند با امضای حسن عالیزاده که شخص دیگری ننوشته استش. او دور میزند ایرادی را که امروز در بسیاری می بینیم. کسانی که تاثیرپذیری زبانی و سبکی را به حد اعلای خود رسانده اند تا آنجا که به کپی برداری از روش هایی رسیده اند که در کسب نام و نان پیشترها در تجربه ی دیگران جواب داده اند. کتاب عالیزاده مسئله ی خیلی بغرنجی نیست: با توصیفات ختم به خیر روبروییم، استعاره های بی زحمت، نو آوری های زبان و اتفاقات شاعرانه. اما اینها همه به صورت مجموعه ای، روزنامه ی تبعید را پر میکنند از لذت، پر می کنند از سرخوشی. و همیشه همه جا وقتی این هر دو دست به دست هم می دهند جهان واقعی شعر را می سازند. جهانی که ورق می خورد با روزنامه ی تبعیدش.

فرزانه احمدی

89/3/17          

نوشته شده در یکشنبه 3 مرداد1389ساعت 12:35 توسط فرزانه احمدی|

صدای باد می پیچد توی گوشی تلفن.می دانیم نفر یا نفرات سومی هستند که می شنوند. حرفی نمی زنیم ما...بیشتر در مورد شعر، داستان، روایت... می گوید:" دیگر از این مدل شعرها ننویس."  می گویم:" من سوژه را انتخاب نمی کنم، سوژه مرا انتخاب می کند." سعی می کنم سوژه را خفه کنم توی گلوی قلم، قبل از اینکه از دهانش بریزد. اما نمی شود. می آید،خودش می آید. از پشت میز بلند می شوم، سرم را به آینه گرم میکنم، ده یازده ماه است خودم را دقیق برانداز نکرده ام. بیشتر از آنکه باید، مو سفید کرده ام در این ماه ها. به یاد بیست سالگی ام می افتم، نه! چرا راه دور بروم؟ به یاد عید پارسال. پوستم کشیده تر بود؟ خیلی بیشتر از آنکه باید، بزرگ شدم در این یک سال.

سبزه را مامان امسال زودتر از موعد سبز کرد، می خواستیم بیشتر از هر سال سبز باشد. هفت سین را سبز انداختیم.ماهی هم نداریم سر سفره. احساس خفگی میکنم وقتی هی دور خودش چرخ می خورد توی آن تنگ نیم وجبی. تنگ را شکستیم. ماهی را خدا آزاد آفرید.

هنوز توی آینه ام. بچگی ها بیشتر می رفتم سراغ آینه.به خودم خیره می شدم و یک پشت می پرسیدم:تو کی هستی؟ دنبال خودم می گشتم آن تو. بعد از خودم تعجب می کردم. به دستهام خیره می شدم. فکر می کردم آمده ام توی این دنیا یک کار خیلی بزرگ انجام بدهم. کودکی ام رفته اما اندیشه هاش  آمده دنبالم. یک حسی یا کسی ـنمی دانم ـ درونم هی جز جز می کند. کتاب که می خوانم آرامم. وقتهایی که می نویسم آرامم. همیشه دنبال چیزی می دوم. دفتر یادداشتهای روزانه ام پر از این حرف هاست. بی تابی ام را از مامان پنهان می کنم  گوشه ی اتاقم،چسبیده به کتاب هام. اما نمی دانم از کجا می فهمد. وقت هایی که بی تابم می گوید:" میدانم دوباره چه دردی داری. شعر بنویس."چند وقتی ست شعر، شبها، نیمه خواب که می شوم می آید. می پرم بالا و می نویسم. دوستشان دارم، شعرهایم را. چون من آن تو هستم، توی کلمات. گرچه خودم را بارها با آن کلمات دور ریخته ام. آینه که اخم می کند، شعر هم اخمو می شود. بگذریم، سال نو است، فرزانه آمده به خودش سر بزند.

{به دلیل خفه شدن یک سوژه سبز توی گلوی قلم، یک شعر بی رنگ می زنم. باشد تا روزی که قلم به من زور شود.}

آینه در من شکست

فرو ریختم در تکه تکه هام

من خیلی بودیم با خودم

شکسته شده در خطوط چهره مان

نستعلیق دختری نشسته در امتداد خط ابروها

خطوط کف دست کشیده اند او را بر خود

طی شده اند از روزهایی که چهره ام شکست.

نوشته شده در شنبه 14 فروردین1389ساعت 15:45 توسط فرزانه احمدی|

شاید هنوز از شوک در نیامده ام.شاید تنها همین شش خط شعر بوده که زنده ام نگاه داشته.فکر می کردم همیشه که همیشه ی زندگی همین قدر ساده ادامه خواهد یافت. زندگی را نشناخته بودم  یا همیشه  یا تاریخ را؟! یک اتفاق  با همه ی ابعادش باید خبری باشد یک خطی تا اینچنین خط های طولانی تاریخ را به دستهای ما بسپارد.«همیشه» تاریخ نیست. تاریخ فقط وقتی اتفاق می افتد که اتفاقی در خور ثبت شکل بگیرد. این روزها تاریخ در حال شکل گیری است...

برای سهراب، ندا و همه ی گلهای سبزی که دورن خاک روییدند....

خوابگاه از سرمان افتاد

از میله میله های باتوم

دستهامان زنجیر زنجیر پیچید درد را به خود

لگد پراند/انقلاب زیر پاها/میدان چرخید

دُور/دُور/سرم از زندان در آورد

میله میله گلهای تنم را سبز


نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 20:33 توسط فرزانه احمدی|

وقتی در دنیای مجازی مولف مرده ای باشی دیگر نه نیازی به گفتن دلیل این همه دیر آمدنت هست نه نیازی به دلیل دوباره آمدنت. تنها شاید دوست داشته باشی یادآوری شوی.اینست که می گویی سه تا نقطه را بستم چون ادامه ام فقط سه تا نقطه شده بود.امروز چهارم شخص مفرد می آید تا بگوید با اسم افراد سرو کار ندارد فقط و فقط با آثار و نقدشان سرو کله می زند.تو هم اگر دغدغه ات تنها شعر است و بس چند کلمه ای بنویسی چهارم شخص مفرد را خوشحال کرده ای. لطفا دوستانی که تمایل به تبادل لینک دارند در قسمت نظرات عنوان کنند.
و اما شعر...

بر عمیق دستهای یوسف/چاهی که در خودش فرو می رود
رانده زلیخا از بهشت /سیبی که گاز خورده
او را می بیند خواب
شکل یازده شیطان سجده گر/در عمیق دستها/عزیز شدنش را
شیطان سر به مهر در خود فرو می رود
زندانی زنخدانی در چاه سیب
-ببین که سیب زنخدان تو چه می گوید
هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست

نوشته شده در شنبه 11 اسفند1386ساعت 11:2 توسط فرزانه احمدی|


آخرين مطالب
»
» دو منظر از شانزده آذر و
» جهانی که ورق می خورد با روزنامه تبعیدش
»
» برگی از دفتر خاطراتم
»
Design By : Pars Skin