چهارم شخص مفرد
پچ پچ ها راهی می شود که فریادها زودتر به ثمر برسد.(احمدرضا احمدی)
2.شانزده آذر امسال هم آمد و رفت.هر کس به من تبریک گفت، گفتم پیر شدن که تبریک ندارد، خط یک سال دیگر هم افتاد بر چهره ام و من هنوز همانم... 3.شانزده آذر امسال هم آمد و رفت و کشور هنوز همان است، عده ای پشت میله های زندان، عده ای پشت میله های بی خبری و بعضی پشت میله های سکوت...دلم خیلی این روزها برای کشورم می سوزد... 4.قرار نبود به روز کنم، فی البداهه نوشتم به بهانه دل خودم و خب خبر هم نمی دهم جایی. هر کس آمد خوش آمدنش خوشحالم میکند.
این
بار را با نقدی بر کتاب (روزنامه تبعید) از حسن عالیزاده، نشر سالی به روزم. خلاصه
اش کردم که جا بشود توی حوصله ی شما. ***
پیش نقد روزنامه ها همیشه
صفحاتی اند برای خبرهای بزرگ، روزنامه ی تبعید اما فرصتی ست برای بهانه های کوچک
که شعر شوند.فرصتی ست برای شاعر که شوخی اش بگیرد با مخاطب در شعرهایی مثل شعر مرگ
آنجا که به مخاطب می گوید:"در گنجه، سکه یی دم آیینه هست/ از آن توست!"
هم چنین فرصتی ست برای مخاطب که پر کند نقطه چین ها را یا پر نکند حتی: "
وقتی برای گردش عصر..." در شعر باطل اباطیل و یا در شعر خواستگار:"
این.../آن چون زنی برهنه ست/از نیمرخ."
روزنامه ی تبعید
تلاشی هم دارد گاهی برای شکستن زمان و مکان که می تواند به بهانه ی بی شکل کردن روایت
باشد برای تعلیق مخاطب، از آن دست تجربه هایی که امثال براهنی در همان سال های
موازی با عالیزاده به آن دست زده اند یعنی سال های 69 و 70.
1 در روزنامه ی
تبعید هستند شعرهایی که وقتی تمامشان را در جستجویی عمودی و افقی طی می کنی کلماتی
میابی که در شعر برایت شاخ و شانه می کشند. کلماتی که شعر را تعریف نکرده اند و
شعر تعریف نکرده استشان:" آنتیگونه،ادیبوس،اتئوکلس،پولونیکس" این واژه ها شعر را به گریه می اندازند و در پی
آن مخاطب را و فکر میکنی بهتر نبود شعر عالیزاده جایی نمی شد برای بیان مطالعاتش؟
به صورتی که شعر را به عزای موفقیت بنشاند؟
2 مثال می آورم:
" پاها: پرنده های سپید موها: پرنده های
سیاه " شعر بیوقتی
نشانه های به
راحتی آب خوردن. نشانه های بی نیاز از کشف. نشانه های ناامید کننده.
3
کسی می گفت داستان نویس ها، شاعران شکست خورده اند. من می گویم شعرهای موفق
حسن عالیزاده، داستان های شکست خورده اند. در تورق روزنامه ای که بوی تبعید دارد
توصیف به عنوان مشخصه ی بارز اشعار چشم را پر میکند. در اغلب شعرها با هر سوژه، هر
محتوا و هر عنصر شعری توصیف را می بینیم. حتی در شعرهایی با کارکردی تعلیق زا و روایت شکن. نظیر شعر (مرگ چون عاشقی حواسپرت)
که با وصف پیراهن آبی تو بر چوبرخت می آغازد:" آبی/ پیراهنت/ بر چوبرخت" در واقع شعرها چنان
بر توصیف متکی اند که در بسیاری موارد که نه، در اغلب قریب به اتفاق موارد
شاعرانگی شان را از توصیف مدد می گیرند. اینست که حسن عالیزاده را ارج می نهم که
در گذر از جریان ادبیات ایران، گاهی که سیلاب سرقتهای ادبی می برد بعضی را و بعضی
دیگر را غره می کند به زبانی که مخاطب نمی شناسد، عالیزاده خودش را کشف می کند در
زبان خودش و شعرهایی می آفریند با امضای حسن عالیزاده که شخص دیگری ننوشته استش.
او دور میزند ایرادی را که امروز در بسیاری می بینیم. کسانی که تاثیرپذیری زبانی و
سبکی را به حد اعلای خود رسانده اند تا آنجا که به کپی برداری از روش هایی رسیده
اند که در کسب نام و نان پیشترها در تجربه ی دیگران جواب داده اند.
کتاب عالیزاده مسئله ی خیلی بغرنجی نیست: با توصیفات ختم به خیر روبروییم،
استعاره های بی زحمت، نو آوری های زبان و اتفاقات شاعرانه. اما اینها همه به صورت
مجموعه ای، روزنامه ی تبعید را پر میکنند از لذت، پر می کنند از سرخوشی. و همیشه
همه جا وقتی این هر دو دست به دست هم می دهند جهان واقعی شعر را می سازند. جهانی
که ورق می خورد با روزنامه ی تبعیدش.
فرزانه احمدی
89/3/17
سبزه را مامان امسال زودتر از موعد سبز کرد، می خواستیم بیشتر از هر سال سبز باشد. هفت سین را سبز انداختیم.ماهی هم نداریم سر سفره. احساس خفگی میکنم وقتی هی دور خودش چرخ می خورد توی آن تنگ نیم وجبی. تنگ را شکستیم. ماهی را خدا آزاد آفرید. هنوز توی آینه ام. بچگی ها بیشتر می رفتم سراغ آینه.به خودم خیره می شدم و یک پشت می پرسیدم:تو کی هستی؟ دنبال خودم می گشتم آن تو. بعد از خودم تعجب می کردم. به دستهام خیره می شدم. فکر می کردم آمده ام توی این دنیا یک کار خیلی بزرگ انجام بدهم. کودکی ام رفته اما اندیشه هاش آمده دنبالم. یک حسی یا کسی ـنمی دانم ـ درونم هی جز جز می کند. کتاب که می خوانم آرامم. وقتهایی که می نویسم آرامم. همیشه دنبال چیزی می دوم. دفتر یادداشتهای روزانه ام پر از این حرف هاست. بی تابی ام را از مامان پنهان می کنم گوشه ی اتاقم،چسبیده به کتاب هام. اما نمی دانم از کجا می فهمد. وقت هایی که بی تابم می گوید:" میدانم دوباره چه دردی داری. شعر بنویس."چند وقتی ست شعر، شبها، نیمه خواب که می شوم می آید. می پرم بالا و می نویسم. دوستشان دارم، شعرهایم را. چون من آن تو هستم، توی کلمات. گرچه خودم را بارها با آن کلمات دور ریخته ام. آینه که اخم می کند، شعر هم اخمو می شود. بگذریم، سال نو است، فرزانه آمده به خودش سر بزند. {به دلیل خفه شدن یک سوژه سبز توی گلوی قلم، یک شعر بی رنگ می زنم. باشد تا روزی که قلم به من زور شود.} آینه در من شکست فرو ریختم در تکه تکه هام من خیلی بودیم با خودم شکسته شده در خطوط چهره مان نستعلیق دختری نشسته در امتداد خط ابروها خطوط کف دست کشیده اند او را بر خود طی شده اند از روزهایی که چهره ام شکست. برای سهراب، ندا و همه ی گلهای سبزی که دورن خاک روییدند.... خوابگاه از سرمان افتاد از میله میله های باتوم دستهامان زنجیر زنجیر پیچید درد را به خود لگد پراند/انقلاب زیر پاها/میدان چرخید دُور/دُور/سرم از زندان در آورد میله میله گلهای تنم را سبز
و اما شعر...
بر عمیق دستهای یوسف/چاهی که در خودش فرو می رود
رانده زلیخا از بهشت /سیبی که گاز خورده
او را می بیند خواب
شکل یازده شیطان سجده گر/در عمیق دستها/عزیز شدنش را
شیطان سر به مهر در خود فرو می رود
زندانی زنخدانی در چاه سیب
-ببین که سیب زنخدان تو چه می گوید
هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست
| Design By : Pars Skin |

